پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :

Read the rest of this entry »

دیگه طاقتی ندارم

که تو انتظار بمونم

واسه بی وفایی چون تو

واسه چی غزل بخونم

چند تا شب باید سحر شه

به خیال با تو بودن

اگه تو برنمی گردی

بگو تو که من بدونم

واسه چی به پات بشینم

وقتی معرفت نداری

وقتی می دونم که آخر

دلمو تنها می زاری

وقتی می دونم که قلبت

مثل رنگ شب سیاهه

وقتی بارون اشکو

روی گونه هام می زاری

تو بدون که قلب خستم

همه نقشه هاتو خونده

رنگ نیرنگ و سیاهی

روی چشم هاتو پوشونده

عاشقی واست غریبه

قلبت از آهن و سنگه

سرنوشت دل شکستن

سوختن و سقوط و مرگه !

خانه خراب تو شدم،به سوی من روانه شو
سجده به عشقت میزنم،منجی جاودانه شو
ای کوه پر غرور من،سنگ صبور تو منم
ای لحظه ساز عاشقی،عاشق با تو بودنم
روشن ترین ستاره ام،میخواهم- میخواهمت
تو ماندگاری در دلم،میدانمت – میدانمت

ای همه وجود من،نبود تو نبود من
ای همه وجود من،نبود تو نبود من
—-
ای همه وجود من،نبود تو نبود من
ای همه وجود من،نبود تو نبود من
نبود تو نبود من…