این چند روز مشغول درست کردن وردپرس و نصب اون رو یه هاست جدید بودم. با همون دومین 1babak.com که تا همین یه هفته پیش روی این وبلاگ بود. ولی الان دیگه آدرس وبلاگم برگشته به آدرس اصلی وردپرس. بعد از کلی کلنجار با خودم و دوستم، قرار شده یه دومین تازه ثبت کنیم و یه هاستینگ با نصب وردپرس 2.5.1 فارسی. اسم سایت جدیدو بعدا فاش می کنم! چون هنوز ثبت نکردم و ممکنه یکی بخواد اذیت کنه! سایت جدیدی که گفتم قراره مشترک باشه . این وبلاگو هم می نویسم و ادامه می دم.

گذشته از این حرفا و کارای وقت گیر که به ظاهر هیچ فایده ای نداره، و فقط به خاطر دلم می نویسم، امتحاناتمون از دوازدهم شروع می شه. یه ترم نه درست و حسابی کلاس رفتم نه درس خوندم و نه بلدم! نمی دونم چیکار کنم. تو شرکت هم اونقدر کار ریخته سرم که واقعا کلافه ام!!!

همگی ماجرای جناب سردار زارعی رئیس پلیس نهران بزرگ، منصوب شده ی مستقیم آقای دکتر احمدی نژاد، و از فرماندهان ارشد نیروی انتظامی رو شنیدیم و شایعات فراوان این موضوع رو دنبال کردیم. اگه هم کسی احیاناً اطلاعی از موضوع نداره می تونه با سرچ خیلی ساده ی اسم جناب سردار زارعی، از موضوع باخبر بشه!

چیزی که می خوام بگم خاص این جناب سردار نیست. در سیستمی که فرمانده ارشد اون فساد اخلاقی اونهم در این حد به ناگاه آشکار می شود، نباید انتظار زیادی از زیر مجموعه و مجموعه های موازی داشت. به قول یک نفر، احتمالا ایشون یه نافرمانی کوچیکی از مافوقش نمودند که مجازاتش هم آشکار شدن و رسوا شدن آنهم به این گونه هست.سردار زارعی ها در این مملکت کم نیستند. ایشون شرکای آشنا و ناآشنای زیادی دارند که جامعه ما رو به کل به سوی یک جامعه ی گند و فاسد سوق می دهند

لطفا به وضع خیابونا، جنایتهای انجام شده که فقط بعضی ها فاش می شند و خیلی ها به خاطر مشوش نشدن اذهان عمومی فقط در اذهان خصوصی باقی می مونند! متاسفم برای جامعه ای که در اون زندگی می کنم و متاسفم برای خودم که نمی تونم کاری انجام بدم.

خلاصه اینکه، حرفمو خیلی خلاصه کردم!

تولد !

می 6, 2008

چند روز قبل تولدم بود. نیمه ی اردیبهشت ماه. تو این مدتی که کمتر می نویسم اتفاقات زیادی برام افتاده و در حال افتادنه!

اتفاقاتی که به احتمال زیاد مسیر زندگیمو تا آخر عمرم عوض کرده و به عبارت دیگر مسیرشو روشن کرده.

خلاصه روز تولدم، تعداد کسانی که تولدمو تبریک گفتند به تعداد انگشتان یک دست هم نرسید! به بعضی هاشون هم خودم گفتم که آهای امروز روز تولدمه! در میون این تعداد کم انگشت شمار یکی بود که تبریک گفتنش با دیگرون خیلی فرق می کرد. بعد از چند روز اومدم تا اینجا هم بنویسم و چند نفر خواننده ی انگشت شمار این وبلاگ هم بدونند که من یکسال دیگه از عمرم گذشت. یعنی یکسال پیرتر شدم! حالا چی باید می گفتم به خودم، تولدم مبارک؟؟!!!